گفتـگوهای
کـودکـانه با خـدا

خدای
عزیز!
چه
کسی دور کشورها خط میکشد؟
خدای
عزیز!
آیا
تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت
به تو رفتار میکنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.
خدای
عزیز!
وقتی
تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از
آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.
خدای
عزیز!
لطفاً
برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش
پرس و جو کنی.
خدای
عزیز!
برادر
من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!
خدای
عزیز!
فکر
میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.
خدای
عزیز!
من
همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
خدای
عزیز!
فکر
نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو
بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.
خدای عزیز!
ما خواندهایم که توماس ادیسون نور
را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبهها به ما گفتند تو این کار رو کردی.
بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.
خدای عزیز!
آدمهای بد به نوح خندیدند و گفتند:
"تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو
فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم.
خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه
دو طرف خیابان را نگاه میکنم.
خدای عزیز!
هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به
هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.
برچسبها: گفتـگوهای کـودکـانه, خـدا, خدای عزیز
ادامه مطلب



